تجربه زندگی در اکنون

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است. رخت ها را بکنیم: آب در یک قدمی است

20/11/88 ( اگه تو یه روز مریض بشی ...)
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

اگه تو یه روز خدائی نکرده مریض بشی:

 

سعی میکنم همیشه همه جا و همه ویزیت های دکترت رو باهات بیام،

مهم نیست وقتم تلف بشه ،

مهم نیست 3 ساعت معطل میشم ،

مهم نیست دکتر ها با من کاری ندارن و با تو همه حرفهاشون رو میزنن یا معاینه می کنن و شاید به من ؛ حتی نگاه هم نکنن .

مهم نیست مجبور بشم زود از اداره بیام بیرون .

مهم نیست مجبور بشم یک مقدار تنها منتظر تو بشینم

 

مهم اینه که تو حس کنی که یکی کنارت هست

مهم اینه که وقتی هوا تاریک و ساعت 8 یا 9 شبه ، تنها به خونه بر نگردی

مهم اینه که تو دلت نگیره از تنهایت

مهم اینه که وقتی  به مریض های دیگه نگاه می کنی و می بینی همراه دارن ، به کنار دست نگاه بکنی و با دیدن من دلت قرص تر بشه

مهم اینه که با حضورم ، تو بیشتر متوجه میشی که چقدر برام مهمی و دوستت دارم

مهم اینه که لبخند رو روی لبهای تو ببینم

مهم اینه که وقتی مریض وخسته توی تاریکی داری بر می گردی یکی دستت رو بگیره و نگذاره زمین بخوری

مهم اینه که وقتی تو نا نداری که راه بری یکی کیفت رو از روی شونه ات برداره تا سبک بشی و راحت تر حرکت کنی

و من تمام حرفها و سعی و تلاشت رو برای بهبودت باور می کنم و برای تلاش بیشتر، با حرفهام تشویقت می کنم نه اینکه با  انتقادهام ، زده ات کنم از هر چی تلاشه

 

اگه تو یه روز خدائی نکرده مریض بشی ...


کلمات کلیدی:
14/11/88
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

جوانمرد من

ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است . آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم رو تو پاسخگوی

در بگشای


کلمات کلیدی:
11/11/1388
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

دیروز اولین روزی بود که از سر کار رفتم خونه جدید . خونه ای که دیگه مال خود خودمونه.

خیلی هیجان و اضطراب داشتم برای دیدنش. آخه سر چیدن خونه من نبودم و نمی دونستم که بعد از چیده شدن چه شکلی شده (به خاطر کمرمگریه )

همه بودن غیر از من.

دیروز وقتی در رو باز کردم و رفتم تو یه لحظه شوکه شدم . باورتون میشه اشک توی چشمهام جمع شد و قطره های اشکی بود که از گوشه چشمهام می اومد ( آخه تازگی ها اشکم اومده دم مشکم تا بگی پخ زدم زیر گریه خجالت) یاد حرف پریشب مادر شوهرم افتادم که گفت " خونه عروس چیدیم" واقعاً به همون قشنگی ، زیبائی و تازه گی بود.

تا شب رو هوا بودم و پاهام به زمین نرسید . یه حس متفاوت و بی نظیر داشتم . حسی که یک بار تجربه اش کرده  بودم ( بعد از عروسیم ) و این دومین بار بود ( میدونم که بازم تجربه اش می کنم)

 

دیشب شب قشنگی بود ، من و میثم بعد از 4 ماه دوباره به آرامش رسیدیم ( آخه از مهر پروژه خونه خریدن و ... رو شروع کردیم ) .

در آرامش شام خوردیم ، قلیون کشیدیم ، بازی کردیم ، موسیقی گوش دادیم و خوابیدیم.

 

پی نوشت: میثم جونم سر قضیه خونه تو خیلی زحمت کشیدی ، ممنوم عزیزم . مطمئنم که دیشب خستگی از تنت در رفت. نفسم ایمان دارم که لحظه های قشنگ و بی نظیری رو توی این خونه در کنار هم تجربه می کنیم و باهم و برای هم آینده زیبا و متفاوتی رو می سازیم قلببغلماچ

 


کلمات کلیدی: خونه جدید
3/11/88
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳  

پنج شنبه دوباره با میثم حرفم شد . جیغ زدم و حرص خوردم و گریه نکردم و جیغ زدم .

دیروز همش فکر می کردم که این و میگم و اون میگم.

امروز گفتم و بعد از گفتنم چقدر به نظرم مسخره و بی معنا اومد تمام حرفهام ، تمام حرص خوردنهام ، تمام فکرهام.

یادم اومد که همیشه فکر می کردم با خیلی از آدم های جنس مونث متفاوت هستم .

یادم اومد که متفاوت بودم و عاشق این تفاوت.

یاد خواسته هام افتادم .

یاد آرامش از دست رفته ام افتادم بابت تمام این خاله زنک بازیها.

احساس کردم که که خودم و زندگیم رو توی یه سیکل معکوس انداختم بابت تمام این فکرها، این حس ها ، این حرفها.

یادم اومد که دعوای زن وشوهر ها هیچ وقت برنده نداره . حتی اگه برنده هم بشی بازم بازنده ای .

دلم برای حال و هوای گذشته ام تنگ شد. برای آرامشم قبل از این سیکل منفی . برای فکرای خوبم . برای حس بی نظیرم. برای روح پاکم.

دوباره زنگ زدم به میثم . این دفعه اون حرف زد و من گوش دادم . این دفعه اون دعوا کرد و من هیچی نگفتم. کلی دلیل آورد و محکوم کرد؛ مثل همیشه همه دلیلهاش منطقی بودن و جای هیچ حرفی رو نمی گذاشتن. همشون رو قبول کردم نه از سر اجبار و استیصال و می خندیم و آرامش داشتم.

می خوام تمام این حرفها و فکر ها و خاله زنک بازیا رو رها کنم .

می خوام به آرامش همیشگیم برگردم.

می خوام به خواسته هام برسم .

می خوام برم پی تفاوت هام .

می خوام که منهم منطقی باشم ولی پی محکوم کردن نگردم.

می خوام که یه زن باشم ولی با فکرای بزرگ ،  اندیشه های زیبا ، روحی محکم و منطقی استوار.

 

 

دلم می خواد یه گوشه ای لم بدم روی یک صندلی یه موسیقی بگذارم یه چای داغ بخورم و شعر سهراب بخونم و لبخند بزنم.


کلمات کلیدی:
28/10/1388
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۸  

وای که چه مزه ای میده بعد از یکی دو ماه  یک روز تعطیل خوب داشتن

یه روز بدون برنامه

یه روز که توش کلی خوش بگذرونی

یه روز تعطیل که با رفتن به استخر شروع بشه (همراه با خواهر جونی) و با شام خوردن خونه مامانت (بعد از 3 هفته نرفتن خونشون ) تموم بشه

یه روز که با خواهر جونیت و همسرو پسر گلش برای نهار بیرون بری و یه عالمه خوش بگذرونی

 

 

وای که چه خوبه خوش گذروندن

نگران هیچی نبودن ، غصه هیچی رو نخوردن

 

 

وای که چه خوبه داشتن یه روز کامل بیخیالی و پشت کردن به هر چیزی که بخواد یه خورده فکرت مشغول کنه

 

 

پ.ن : میثم گلم ممنون که با داشتن این همه کار و توی این اوضاع بهم ریخته ؛ از کارهات زدی و بخاطرمن وقت گذاشتیماچ


کلمات کلیدی:
20/10/1388
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٠  

سلام سلام صد تا سلام

چند وقتِ که نبودم

خوب میدونم زیاد مهم نیست ، برای دل خودم گفتماز خود راضی

پیرامون پست قبلی ای که نوشته بودم رفتم یه دکتر جدید بغل ، کلی بهم انرژی مثبت داد ، بهم گفت : اگه همکاری کنی تا 6 ماه دیگه کاملاً خوب خوب میشی و هیچ اثری از مریضیت نمی مونه ، احتیاج به عمل هم نیستنیشخند

اولین قدم هم این بود که 1 هفته استراحت مطلق داشته باشم ، 1 جلسه فیزیوتراپی و 1 جلسه لیزر تراپی و یه کمربند داد که درباره اش حرف نزنم بهتره گریه.

امروز اولین روزی که کارم رو دوباره شروع کردم . خیلی خوشحالم ( میدونید که کار برای من چه اهمیتی داره )

راستش رو بخواین این یه هفته سخت بود ولی چون  با خودم عهد کرده بودم زودتر خوب بشم با اشتیاق پشت سر گذاشتمش.

به امید موفقیت

ی ی ی ی ی و و و ه ه ه و و وهورا

 

 

یکی از خواننده های وبلاگم که از قضا خواهرم هم هست متفکرچند وقت پیش یه  حرفی بهم زد در مورد نوشته هام که دیدم حق دارده. اون گفت : وقتی پستی می نویسی معلوم هست که دوباره خوانی نمی کنی چون بعضی از نوشته هات هم غلط املائی داره هم غلط دستور زبان فارسی و این کار تو بی احترامی هست به خواننده هات ( حتی اگه تعدادشون خیلی کم باشه ) چون براشون وقت نمی گذاری . وقتی اونها وقت می گذارن و میان نوشته هات رو می خونند درست نیست که تو به وقتشون احترام نگذاری ، تو هم باید وقت بگذاری و نوشته ای درست رو بگذاری برای خوندن.

راستش رو بخواین اون فکر می کنه که غلط های من از وقت نگذاشتنه و دوباره خوانی نکردن نمی دونه که سوادم یه مقدار نم کشیده یولنیشخند، خوب بگذریم داشتم می گفتم من همیشه میرم پرشین بلاگ رو باز می کنم و تند و تند می نویسم و حتی یکبار هم  متن نوشته ام رو نمی خونم  ولی این رو بدونید که این از تنبلیم  نیست این از کمبود وقتم هست . خیلی وقت ها میخوام یه پست جدید بگذارم ولی وقت ندارم .

در هر صورت می دونم که بهنونه خوبی نیست و من باید کارم رو درست انجام بدم . از این به بعد قول نمی دهم که نوشته هام هیچ اشکالی (چه املائی ، چه دستور زبان) نداشته باشه ولی سعی ام رو می کنم تا حد امکان این مشکل رفع بشه .

 


کلمات کلیدی:
من می توانم
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧  

سرم رو آهسته می گذارم روی بالشت و چشمهام رو می بندم .

خودم می بینم که در حال دوئیدن هستم . با شادی تمام توی یه دشت سر سبز.

چشمهام رو باز می کنم و لبخند می زنم . دوباره چشمهام رو می بندم .

خودم رو می بینم با کفش پاشنه بلند در حال راه رفتنم.

دستهام باز کردم و سرم رو رو به آسمون گرفتم و دارم می چرخم .

ناخودآگاه دستهام میره بالا و دوباره چشمهام رو باز می کنم احساس خیلی خوبی دارم انگار همین الان این کارها رو انجام دادم .

ایندفعه می خوام تصور کنم که توی استخر در حال شنا هستم نه راه رفتن. روی آب دمر دراز کشیدم و احساس بی وزنی می کنم .

مدتها توی این حالت می مونم . می خوام حس آرامش توی تک تک سلولهام بره . چشمهام رو باز می کنم و داد می زنم بزودی ، بزودی شنا هم می کنم.

ولعم بیشتر می شه برای تجسم کردن . دوباره چشمهام رو می بندم

می بینم داره کاره خونه می کنم . همه کارها . ظرف میشورم ، جارو برقی می کشم . غذا درست می کنم ، اتو می کشم و .. بدون اینکه احساس درد و ناراحتی داشته باشم.

خودم رو می بینم توی خیابون ولیعصر در حال خرید هستم . ساعتهاست که دارم پیاده روی می کنم ولی حس خیلی خوبی دارم و احساس درد نمی کنم .

توی اداره ساعتها دارم کار می کنم بدون اینکه از کمر درد و پا درد اشک تو چشمهام جمع بشه .

در حال بازی با عسل و بهراد (خواهرزاده هام ) هستم . می دوئم دنبالشون . اونها می خندن و جیغ میکشن ، منهم از ته دل بلند بلند می خندم .

چشمهام رو باز می کندم . دستم رو می گذارم روی کمرم می کشمش تا برسه روی پاهام . می دونم بزودی خوب خوب می شم . با خودم عهد می بندم که تا عید این موضوع رو حل کنم ودیگه نه کمر درد داشته باشم نه پا درد و شدم یه آدم عادی با زندگی روزمره عادی . حتی بهتر از قبل .

شروع می کنم بلند بلند حرف زدن . تشکر می کنم که از حس خوبی که دارم . از هم جهتی ام با روند بهبودم . از خوب شدنم و از داشتن فکرای خوبم .

 

 

" من خوشحالم و سپاسگزار که بدنی سالم و قوی دارم . از زندگی لذت می برم و احساس بسیار خوبی دارم.

من خوشحالم و سپاسگزار که توانستم بر بیماریم غلبه کنم و سلامتی کاملم را بدست بیاورم. "

 


کلمات کلیدی: غلبه بر بیماری
22/9/1388 ( دالای لامای )
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٢  

مطلب زیر یکی از بهترین و جامعترین مطالبی که در چند وقت گذشته خوندم و شنیدم.

چند ماه پیش این مطلب که سخنان "دالای لامای" می باشد رو به صورت ایمیل دریافت کردم و سر سری خوندم و از روش گذشتم ولی با تاکید میثم باعث شد که بارها و بارها بهش مراجعه کنم و به صورت عمیق تر بخونم و درباره اش فکر کنم و تصمیم به عمل بگیرم ( البته دونه دونه ) . اتفاقات چند وقت گذشته باعث شد که بیشتر به این سخنان مراجعه کنم و بیشتر فکر کنم . الان زیاد جلو نیستم و تنها 4 مورد رو بهش رسیده ام ولی تمام سعی ام رو می کنم .

راستی شما فکر می کنید پیامبران الهی هم مطالبی غیر از اینها گفتند؟


1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.

2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.


3- این سه میم را همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را

* محبت به همگان را

* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

 


کلمات کلیدی: دالای لامای