10/2/1390

پنج شنبه شب میثم رفت ماموریت. به مدت 10 روز . راستش اولین بار که اینقدر از هم جدا هستیم. توی این  چند سال زیاد پیش اومده که بره ماموریت ولی بیشتر از 6 روز نبوده.

چیزی که باعث میشه بیشتر نبودنش برام معلوم بشه و بیشتر دل تنگیش رو بکنم اینه که توی ماموریت هاش ما نه میتونیم تلفنی صحبت کنیم(نهایتا 1 یا 2 بار تلفنی برای 2 یا 3 دقیقه)  نه اس ام اس بازی . برای همین دل تنگیم بیشتر میشه.

برای این چند روز،  کلی برنامه برای خودم گذاشتم و مهمتر از همه اینکه برای اولین بار این چند روز رو توی خونه خودمون هستم. تنها. با وجود مخالفت های همه از جمله پدرم و مادر شوهرم ولی بازم این بار محکم ایستادم و به همه گفتم نه ، می خواهم تنها باشم. راستش میثم هم اولش مخالف بود ولی به اونهم گفتم که تصمیمم رو گرفتم و می خوام خونه خودمون باشم. بهش گفتم اگه یه روز من برم مسافرت و تو تنها باشی آیا آواره خونه دیگران می شی؟ بهم گفت که نگرانه و جامعه بدی داریم و خطرناکه و اینکه آپارتمانمون طبقه همکف هست و خیلی راحت یک نفر میتونه از حیاط وارد بالکن بشه و تو تنها شبها چی کار می خوای بکنی؟ اگه نصف شب بترسی چی؟

راستش با وجود تمام این دلایل ولی بازم گفتم نه. گفتم میدونم همه حرفهات رو . ولی مواظب خودم هستم . و آخرین حرفی که به میثم زدم و اون رو قانع کرد این بود که : می خوام مستقل بودن رو تجربه کنم. می خوام که یاد بگیرم وابسته به مردی نباشم. گفتم شاید من و تو در سالهای آینده نخواهیم باهم زندگی کنیم آیا من باید برگردم خونه پدرم و بازم وابسته به یه مرد باشم؟ یا شاید یه زمانی به جبر زمانه مجبور بودیم مدت زیادی از هم دور باشیم اون موقع چی؟ نباید بلد باشم که تنها توی یه آپارتمام توی شهری که تو می گی امنیت نداره زندگی کنم؟

خلاصه اینطوری شد که تا الان من 2 شب تنهائی رو تجربه کردم و بسیار بسیار زیاد این تنهائی حس خوبی به من داد . از پنج شنبه شب تا امروز صبح که توی خونه خودم بودم یه آرامش عجیبی داشتم . شاید این موضوع برای شما ها پیش پا افتاده باشه . شاید خیلی از شما تنها زندگی می کنید ولی برای من و خانواده سخت گیری که دارم این کار من یه جور سنت شکنی بود و من خیلی خیلی خوشحالم و راضی از خودم و از این سنتی که شکستم.

/ 9 نظر / 13 بازدید
سارا...خونه مهربونی ها...

آفرین به تو دختر گل...منم فکر می کنم هر زمان همسرم بره ماموریت دوست دارم تو خونه خودمون باشم...

رها

من تجربه اين تنها موندن رو داشته ام و كلا دختر شجاعي محسوب مي شم .... [چشمک]

رها

تمام شد! [پلک] همه پست هاي وبلاگتان را خوندم و با شما آشناتر شدم. [لبخند][قلب]

براي تو

سلام به باران سنت شكن من چطوري عزيزم خوشحالم كه ارامش داشتي توي اين تنهايت اگر چه مي دونم كه حسابي دلتنگ همسرت هستي و جاش خالي ولي واقعا گاهي تنهايي حالي ميده ها .... اميدوارم كه حسابي اين چند روزه به برنامه هات بررسي و خوش باشي و با يك روحيه فو ق العاده منتظر برگشت ميثم باشي ... ميگم سخت نيست نميتوني حتي تلفني باهاش حرف بزني ؟ [ماچ]

براي تو

عزيزم [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] نمي دوني چقدر خوشحال شدم كه صدات رو شنيدم ، مي دوني صدات يك طنين خاص و قشنگي داره انشالله كه شاد شاد باشي عزيزم و هميشه سلامت قربون مهربوني هات [ماچ][بغل][ماچ]

مریم

سلام منم کتاب پیشگوئی اسمانی رو خوندم و دوباره دارم میخونم ..خیلی عالیه ..در ضمن این دوریها گاهی برای زندگی خیلی خوبه ....قدر زنگیت را بدان شاد و سلامت باشی

براي تو

باران جونم حالت خوبه هنوز توي سنت شكني هستي ،‌ حوصله ات از تنهايي سر نرفت ،‌سر رفت بيا پيش خودم [ماچ] كي همسرت برميگرده

برای تو

سلام بارانم چشمت روشن خانومی ... سوغاتییییییییی هااااااااااااااااااااااا بیا برومون بنویس از حس و حال و دلتنگی این چند روزه تجربه خوبی بوده ها

دخترک پدر!!!

واای چه شباهتی...بعید می دونم خونواده من هم اجازه بد یه روز تو خونه م تنها باشم و بهت تبیک می گم که رو حرفت موندی و نشون دادی که مستقلی....[لبخند] سنت شکنی به جایی بود عزیزم....